اين شعر را خودم خيلي دوست دارم. تا نظر خواننده احتمالي آن چي باشد:

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

آخرين قصه

آخر اين قصه ، چشم هايت را ببند

فردا كه بيدار شدي

صبح شده است .

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
شیدا ی تنها

سلام. ..صبح شده است.صبح را پیوند بزن به سپیدی تا اول قصه امروز هم خوب باشد . در پناه خدای یاس و احساس

عفت زارع

سلام. واقعاْ مهم اين است که هميشه آخر قصه صبحی نيک و روشن باشد. زندگيتان هميشه روشن باد!

تكتم

ما چه بخواهيم چه نخواهيم صبح هرروز مي ايدخيلي زودترازبيدارشدنمان.

ایمان

به كنار تپه شب رسيد. با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست. دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم، شهاب نگاهش مرده بود. غبار كاروان ها را نشان دادم و تابش بيراهه ها و بيكران ريگستان سكوت را، و او پيكره اش خاموشي بود. لالايي اندوهي بر ما وزيد. تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت. و ناگاه از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد. در ته چشمانش ، تپه شب فرو ريخت . و من، در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم. ممنون که سر زدين.موفق باشين