من خسته ام ، اما اين چيزي را ثابت نمي كند<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و اين چاقو مال من نيست

هر چند ، شاهدي ندارم

 

يك نفر هي داد زد: دير شده است، دير شده است، دير شده است

همه كارهاي دنيا مانده بود و ما دير كرده بوديم...

پشت اين پرده هاي مخاطي چي سوزانده اند؟

توي اين قفسه سينه چي منفجر شده است؟

توي اين مغز لعنتي چي مي گذرد؟

 

همه ي دنيا ايستاده است كه من بدوم

همه ي دنيا پير شده است كه مرا جوان مرگ كند

همه ي دنيا خفه شده است در هواي مانده اي كه از زير اين پنجه هاي رنگ پريده بالا نرفت

تورا به خدا زودتر اعدامم كنيد

 

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارثی زاد ( یک استکان غزل )

سلام احوالتون نمی دونم چرا اينقدر خلوته ولی واقعا کارهاتون استادانه است . د.ست دارم بیشتر در موردتون بدونم

جواد كليدري

سلام حسن جان! نيستي؟ بسيار زيبا بود. نمي دونستم سپيد هم كار مي كني. عالي بود پسر. بايد بيشتر بخونم تا نقدش كنم. باشه سر فرصت. اما از سطرهاي پاياني بخصوص( همه ي دنيا پير شده است كه مرا جوان كند و ....) خيلي خوشم آمد. من هم به روزم و منتظر. حتماً سر بزن و حتماً نظر بده.

عفت زارع

سلام روزتان بخیر. نوشته زيبايی بود موفق باشيد وقت کرديد به وبلاگ منم سر بزنيد ممنوم در پناه حق پيروز باشيد.

وصال

درود بر انديشه زيبايتان. در پناه حق پيروز باشيد.

ژابير

سلام آقای احمدی خوشحال شدم به سايتم سرزديد / با يک غزل آپم!

ژابير

و بياييد کاردهامان را جز از برای قسمت کردن بيرون نياوريم... شعرتون واقعا زيبا بود .

عفت زارع

کاش می‌شد با اين چاقو وقت را در زندگی تقسيم کرد.همچنين شاديها را.

احسان

سلام ... اميدوارم حالت خوب باشد...اگه وقت کردی به من هم سری بزن البته اگر نظر ندی من متوجه نخواهم شد