جای شما خالی دیشب با حامد علیزاده رفتیم گشتن. کاری که معمولا هیچ وقت از من سر نمی زند.البته نه فکر کنید مثلا سه چهار ساعت تو شلوغی خیابان ها پرسه زدیم نه. رفتیم پارک و یک ساعتی از طبیعت آن  بهره بردیم. و این طیبعت حکایت ها دارد که فقط آن هایی می دانند که لااقل یک شب چند ساعتی را در جایی مثل همین پارک یا بولوار سجاد یا  پارک پردیس یا حاشیه صد متری و یا ... سپری کرده یاشند.  خلاصه شعر خواندن در جایی شاهدان در ابعاد و رنگ های مختلف در تردد بلکه در دسترس هستند لطفی دارد که به نظرم فقط حضرت سعدی می داند و بس.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

به همین بهانه امروز یک غزل از کار های قدیمیحامد بخوانید:

 

 

هنگام بسته بودن در ها بزن به من

یک سر نسیم وقت سحر ها بزن به من

 

آن حرف های در ته حلقوم مانده را

بی غصه از نفهمی کر ها بزن به من

 

این قوم برق تیغ تو را دیده اند باز

در لابلای خیل سپر ها بزن به من

 

ای دشنه زنجه موره این ها همیشگی است

بی اعتنا به سوز جگر ها بزن به من

 

هر چند من فرشته مرگم به نام شمع

آتش نزن به خرمن پرها بزن به من

 

در ژست های خاطره انگیز عکس ها

آن دست را به جای کمر ها بزن به من

 

دريا منم اگر تو دلی پس شتاب کن

آماده شو برای خطر ها بزن به من

 

شمشیر باز تشنه داموکلس تویی

در انتخابی از صف سر ها بزن به من

 

حالا که سرنوشت درختی به دست توست

محکم تر از تمام تبر ها بزن به من

 

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
شب های سفيد

سلام.موفق باشی. خوشحال می شم که به وبلاگ من هم سر بزنيد .منتظرم

انسيه موسويان

سلام خوبيد؟غزل زيبايی بود ولی من از اون بيتی که توش ژست داشت خيلی خوشم نيومد... من به روزم .اگه رسيديد سر بزنيد...

انسیه

سلام.کجايی؟کم پيدا... با يک سپيد به روزم.حتما بيا.در ضمن لينکت رو اضافه کردم....

saeed

انتظار از بزرگان سر زند و بس ... هر چه داری انگ بد قولی بزن به من ....