من اينجا بس دلم تنگ است <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟

...

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بينام

کجا بريم بلا شما که پسر خوبی بودی

سيد مهدي موسوي

با متني تحت عنوان « شش شخصيت در جستجوي يك مؤلف » و خبر چاپ كتاب جديدم به روزم و منتظر نظرات شما... حتما سر بزنيد!

بوالفضول الشعرا

سلام و درود بر رفيق بامرام وهنرمندم جناب احمدي فرد! ...و اما بعد ، ما نيز ارادت قبلي و قلبي را به رفيقان عزيزتر از جاني چون شما در گوشه موشه هاي قلب ناقابل و ناقالب خود(!) همواره محفوظ داشته ايم و مي داريم کما في الاسبق! ... واما بعدتر! چه کنيم با شما؟ که صفاي باطن و ظاهر و حسن ظنّ مفرط و غمض عيني خطاپوشانه که بر اثر مهر ودوستي نواقص مارا به کل محاسن مي بيند ، باعث شده است تا خلعت استادي را بر قامت ناساز ما آرزو کرده ، طي اقدامي خود جوش و مردمی؛ خود وارد عمل شده و آن را به زور تنمان کنيد! اول اينکه: اين تشريف شريف بر تن ما زار مي زند و آنسان گل وگشاد است که اگر ما را در جوف آن ببيني بگويي: اگر اين خلعت است پس استاد کو ؟! دوم اينکه: ما در اين خلعت احساس پيري زود رس مي کنيم ، در حاليکه هنوز از دوران صباوت فاصله ي چنداني نگرفته ايم و هنوز اسپورت مي پوشيم! مضاف بر اينکه نمي خواهيم «ابرد من يخ» شويم و « صبيّ یتشيّخ»!

بوالفضول الشعرا

(سهیل محموتی(!) هم گویا زمانی به این واژه حساسیت داشت و البته...گویا اکنون رفع شده است! ده دوازده سال پیش در همین راستا می گفت حسینش - که حالا برای خودش مردی شده وآن روزها نوجوان بود ؛ - جایی که بابایی را استاد خطاب کرده بودند گفته بود : بابا! می خواستند ضایعت کنند!..نه؟؟...) سوم اينکه: ما دور از جان از دوران طفوليّت به بی جنبگی معروف بوده ايم! نگوييد: «آن روزها گذشته وجثّه تان شده ده برابر!» ...عقل که همان عقل است برادر!... چه تضمينی است که بی جنبگی هم همان نباشد... لذا دیدید که کار دست خود دادیم و از«کرسی» استادی چنان «سر گرم» شدیم که همین مسند بوالفضول الشعرایی را نیز از دست دادیم! لذا از آن عزیز باصفا و بامرام مصرّانه خواستارم ، به ما رحم نمی کنید به این خلعت رحم کنید که چون عمری بر تن بزرگان بوده است از تصور اینکه بر تن چون مایی باشد دچار دپرسیّت شدید شده ،تنش مور مور می شود و به ما می گوید: ایهالمور!...ریز می بینمت! قبلا از ترتیب اثرتان ممنونم! ... این توضیح لینک مارا هم که تازگی ها متوجه شده ام ؛در همان راستا اصلاح فرمایید... ... و اما بعدترین!!

بوالفضول الشعرا

آن یکی پرسید مخلص را که : هی! چونی ای استاد؟! گفتم: اکّه هی...(!) هست این اطلاق بر ما نا بجا! ما کجا ای دوست! استادان کجا؟ ما نه استادیم ؛ هستیم اوستا! (تازه آن هم از نگاه دوستا!) از همانهایی که در عهد قدیم مردمان را یار بودند وندیم جمله سلمانی و حاضر در دکان همزمان دندانپزشک مردمان گاه با تیغی سر ملّت تراش! سنتی بودند و گه سنّت تراش!! حالیا مانیز از هر گوشه ای چیده ایم از ماحصل ها خوشه ای! اسم نگذارید یاران! روی مـــــــا! چونکه خود پیداست از زانوی ما!! زیاده عرضی نیست.به خانواده ي محترم سلام برسان...(اگر ایمیلم مشکل داشت از این یکی که نوشته ام آن بالا استفاده کن....) قربانت : سعید ارومی (بوالفضول الشعرا)

مونا زنده دل

به تلافی پست قبل با يک شعر جديد به روزم.و منتظر نظرت.