بعد از مدت ها ، وبلاگم را با شعري از خودم به روز مي كنم:

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

چرا ماشين ها اذيتم مي كنند

وقتي مي توانم به چيزهاي بهتري فكر كنم؟

ما ،آخر قصه اي هستيم كه اين طوري تمام نمي شد.

آه اگر در هفت آسمان يك ستاره مال من بود،

حالا سوارش مي كردم

باور كن در اين شلوغي سر شب،

معجزه ها هم تكراري مي شوند.

بوق بوق بوق

اين چندمين چراغ زرد است كه بي سبز شدن قرمز شد؟!

من ،همه شب را همين جا ايستاده ام و تو سوار يكي از همين ماشين ها شده اي!

آخ اگر اين خيابان سرگردان تمام مي شد

 

نه امشب هم نيامد

ماشيني كه سوارم مي كرد.

 

 

/ 5 نظر / 2 بازدید
یلدا

همه چیز این روزها روزمره و نفسگیر است.ادمها فکر نمیکنند و من بیش از پیش خسته ام. از نوشته هات خوشم اومد.من راجع به خدا.نیروهای الهی.سکس.جمله های تاکیدی.فرشتگان و ... مینویسم.گاهی هم دستنوشته های احساسی خودم رو میزنم. اگه دوست داشتی سری بزن./یلدا آرتا

leila

من هميشه پشت چراغ قرمزها گير می کنم اما نمی دانم چرا چراغها برای تو هميشه سبزند ..!

چيزي شبيه روزنامه

وبلاگ جديد يعني يك فرصت نو ، هواي تازه، و صدها چراغ سبز و ...

حامد عليزاده

حسن جان ! از تو بعيده . اگر قابليت هاي لازم رو داشتي خودم سوارت مي كردم .

محبوبه ناطق

سلام چندين بار اومدم به وبتون سر بزنم اما از طريق وب مريم زنگنه اما باز نمی کرد به هر حال لطف کردين لينک منو اضافه کردين به محض اينکه منم ياد بگيرم و وقت داشته باشم البته لينک شما رو اضافه ميکنم خوش باشيد