از عجايب روزگار اين كه امروز فرصت بيشتري براي اينترنت بازي دارم . پس لطفا يك غزل از غزل هاي قديمي ام را بخوانيد:

 

چشم ها پشت گريه پنهان بود

گريه هايي كه سخت آسان بود

 

آفتابي اگر ، نصيب شما

قسمت ما هميشه باران بود

 

چشم هايي مدام مي گرييد

زخم هايي هميشه خندان بود

 

نفت فانوس بخت ما مي سوخت

خانه هاتان اگر چراغان بود

 

ذبح كرديد سر به سر ما را

روزهايي كه عيد قربان بود

 

لقمه اي غير نان و اشك نخورد

سر اين سفره هر كه مهمان بود

 

يك نفر در كنارتان جان داد

يك نفر كه شبيه انسان بود

 

 

لینک نوشته