بعد از مدت ها ، وبلاگم را با شعري از خودم به روز مي كنم:

 

چرا ماشين ها اذيتم مي كنند

وقتي مي توانم به چيزهاي بهتري فكر كنم؟

ما ،آخر قصه اي هستيم كه اين طوري تمام نمي شد.

آه اگر در هفت آسمان يك ستاره مال من بود،

حالا سوارش مي كردم

باور كن در اين شلوغي سر شب،

معجزه ها هم تكراري مي شوند.

بوق بوق بوق

اين چندمين چراغ زرد است كه بي سبز شدن قرمز شد؟!

من ،همه شب را همين جا ايستاده ام و تو سوار يكي از همين ماشين ها شده اي!

آخ اگر اين خيابان سرگردان تمام مي شد

 

نه امشب هم نيامد

ماشيني كه سوارم مي كرد.

 

 

لینک نوشته