در زندگي هر آدمي، روزهايي فرا مي رسد كه ناچار بايد درد جدايي را با همه سلول ها ، با همه عصب ها تجربه كند . آدم ها معمولا همان طور كه نخستين معناي عشق و علاقه را در وجود پدر و مادر پيدا مي كنند ، نخستين داغ هاي جدايي را هم در فقدان شان تجربه مي كند .

آدم هي از خودش مي پرسد: يعني حقيقت دارد؟ بعد به خودش اميد مي دهد كه نه نه نمي تواند حقيقت داشته باشد... اما حقيقت دارد . دست هاي زمخت مرگ سرانجام ، كار خودشان را خواهند كرد . آن چه باقي مي ماند حسرت هاي ابدي است و داغ هايي كه هرگز التيام نخواهند يافت.امروز براي من سال گرد يكي از همان روزهاست.

 

خواب

 

با همان پيراهن آبي گل دار آمده اي

تا باز لباس هايم را بشوري

با همان دست هاي بي رمق،

تا ظرف هاي سياه را سيم بكشي

و غذايي را بپزي كه من خيلي دوست داشتم

با همان روسري بي رنگ و رو

و دم پايي هاي كهنه...

و گودي زير چشم هايت بيشتر شده است

آخ

هنوز هم كه غصه هاي من

هر روز پيرترت مي كند.    

 

لینک نوشته