حامد عليزاده دوست من و تنها پل ارتباطي من با فضاي ادبيات است، كه البته اين پل هم از فرط باريكي به پل صراط گفته زكي!!

مدت هاست ارتباطم با جلسه هاي شعر، نقد شعر،و هر محفلي كه بهانه ادبيات فراهم آمده باشد كم شده است. ادبيات اين روزها براي من سرزمين دوري است كه من در آن خاطره هاي خوشي داشته ام. ادبيات براي من حكم خاطره اي شخصي پيدا كرده است. خاطره اي كه ترجيح مي دهم فقط براي خودم باقي بماند. با اين همه هنوز هراز گاهي حامد را مي بينم و شعري مي شنوم ، به اين اميد كه روزي دوباره به سرزمين شعر برگردم. سرانجام يك روز كه دريا آرام باشد، رابينسون قايق دست سازش را كه حاصل چند بهار و زمستان است، به آب مي اندازد و جزيره تنهايي هايش را ترك مي كند.

اين شعر از حامد را بخوانيد:

 

زهد آخر مي پرستي را به جان خواهد خريد

بهترين كالاي هستي را به جان خواهد خريد

آن كه سر در كسب دارد عقل را خواهد فروخت

آن كه دارد عقل مستي را به جان خواهد خريد

ساقيا! با سرخي مي چهره ما را بساز

بوم امشب رنگ شستي را به جان خواهد خريد

اي غم صد رنگ! اين دل صاف تر از آينه است

باز هر نقشي كه بستي را به جان خواهد خريد

مثل آتش خاك بر سر، مثل گل پژمرده ايم

هر كه در اوج است پستي را به جان خواهد خريد

 

لینک نوشته