نفس كه مي كشم ، بويي آشنا حجم ريه هايم را پر مي كند. نگاه كه مي كنم ،رنگي دوست داشتني را مي بينم كه آرام آرام دارد همه چيز را سبز مي كند.

صبح ها كه زودتر بيدار مي شوم، مي بينم باز همان پرنده هاي كوچك آشنا ، لابلاي شاخه هاي درخت حياط ،  گرم جست و خيزند. در خاك تيره باغچه ، مي شود تحرك لذت بخش جوانه ها را ديد كه دارند مي آيند، تا دنيا را تجربه كنند. آفتاب را و باران را .

كاش در خانه خلوت دل من هم بهار بشود.

 

روز قرار مي رسد اما تو نيستي

آغوش يار مي رسد اما تو نيستي

هر صبح پشت پنجره گنجشك بي خبر

چشم انتظار مي رسد اما تو نيستي

در خاك هاي خشك نهالي كه كاشتي

كم كم به بار مي رسد اما تو نيستي

سنگيني سكوت درختان خانه را

يك دسته سار مي رسد اما تو نيستي

اي منتظر نشسته زمستان ، بهار را

دارد بهار مي رسد اما تو نيستی

 

 

لینک نوشته