خدا را شكر كه بعد از اين همه وقت فرصت كردم وبلاگم را به روز كنم. نه اين كه از فضاي مجازي خسته شده بودم نه من اتفاقا در اين فضا به شدت احساس آسودگي مي كنم. آسودگي كه در بيرون از اين جا هيچ وقت فراهم نمي شود.اين مدت هم كه به روز نكردم در واقع همان گرفتاري هاي فضاي مثلا غير مجازي  فضاي مثلا واقعي مانع می شد. حالا ان شا ا... دوباره بتوانم هر از گاهي به روز كنم .

براي يك شروع تازه با يك غزل از صايب موافقيد؟

  

نه دل ز عالم پر وحشت آرمیده مرا

که پیچ و تاب به زنجیرها کشیده مرا 

 

چو جام اول مینا، سپهر سنگین‌دل

به خاک راهگذر ریخت ناچشیده مرا 

 

چو آسیا که ازو آب گرد انگیزد

غبار دل شود افزون ز آب دیده مرا 

 

رهین وحشت خویشم که می‌برد هر دم

به سیر عالم دیگر، دل رمیده مرا 

 

نثار بوسه‌ی او نقد جان چرا نکنم؟

که تا رسیده به لب، جان به لب رسیده مرا 

 

به صد هزار صنم ساخت مبتلا صائب 

درین شکفته چمن، دیده‌ی ندیده مرا 

 

 

لینک نوشته