در زندگي هر آدمي، روزهايي فرا مي رسد كه ناچار بايد درد جدايي را با همه سلول ها ، با همه عصب ها تجربه كند . آدم ها معمولا همان طور كه نخستين معناي عشق و علاقه را در وجود پدر و مادر پيدا مي كنند ، نخستين داغ هاي جدايي را هم در فقدان شان تجربه مي كند .

آدم هي از خودش مي پرسد: يعني حقيقت دارد؟ بعد به خودش اميد مي دهد كه نه نه نمي تواند حقيقت داشته باشد... اما حقيقت دارد . دست هاي زمخت مرگ سرانجام ، كار خودشان را خواهند كرد . آن چه باقي مي ماند حسرت هاي ابدي است و داغ هايي كه هرگز التيام نخواهند يافت.امروز براي من سال گرد يكي از همان روزهاست.

 

خواب

 

با همان پيراهن آبي گل دار آمده اي

تا باز لباس هايم را بشوري

با همان دست هاي بي رمق،

تا ظرف هاي سياه را سيم بكشي

و غذايي را بپزي كه من خيلي دوست داشتم

با همان روسري بي رنگ و رو

و دم پايي هاي كهنه...

و گودي زير چشم هايت بيشتر شده است

آخ

هنوز هم كه غصه هاي من

هر روز پيرترت مي كند.    

 

لینک نوشته
       

 

حامد عليزاده دوست من و تنها پل ارتباطي من با فضاي ادبيات است، كه البته اين پل هم از فرط باريكي به پل صراط گفته زكي!!

مدت هاست ارتباطم با جلسه هاي شعر، نقد شعر،و هر محفلي كه بهانه ادبيات فراهم آمده باشد كم شده است. ادبيات اين روزها براي من سرزمين دوري است كه من در آن خاطره هاي خوشي داشته ام. ادبيات براي من حكم خاطره اي شخصي پيدا كرده است. خاطره اي كه ترجيح مي دهم فقط براي خودم باقي بماند. با اين همه هنوز هراز گاهي حامد را مي بينم و شعري مي شنوم ، به اين اميد كه روزي دوباره به سرزمين شعر برگردم. سرانجام يك روز كه دريا آرام باشد، رابينسون قايق دست سازش را كه حاصل چند بهار و زمستان است، به آب مي اندازد و جزيره تنهايي هايش را ترك مي كند.

اين شعر از حامد را بخوانيد:

 

زهد آخر مي پرستي را به جان خواهد خريد

بهترين كالاي هستي را به جان خواهد خريد

آن كه سر در كسب دارد عقل را خواهد فروخت

آن كه دارد عقل مستي را به جان خواهد خريد

ساقيا! با سرخي مي چهره ما را بساز

بوم امشب رنگ شستي را به جان خواهد خريد

اي غم صد رنگ! اين دل صاف تر از آينه است

باز هر نقشي كه بستي را به جان خواهد خريد

مثل آتش خاك بر سر، مثل گل پژمرده ايم

هر كه در اوج است پستي را به جان خواهد خريد

 

لینک نوشته
       

 

من خسته ام ، اما اين چيزي را ثابت نمي كند

و اين چاقو مال من نيست

هر چند ، شاهدي ندارم

 

يك نفر هي داد زد: دير شده است، دير شده است، دير شده است

همه كارهاي دنيا مانده بود و ما دير كرده بوديم...

پشت اين پرده هاي مخاطي چي سوزانده اند؟

توي اين قفسه سينه چي منفجر شده است؟

توي اين مغز لعنتي چي مي گذرد؟

 

همه ي دنيا ايستاده است كه من بدوم

همه ي دنيا پير شده است كه مرا جوان مرگ كند

همه ي دنيا خفه شده است در هواي مانده اي كه از زير اين پنجه هاي رنگ پريده بالا نرفت

تورا به خدا زودتر اعدامم كنيد

 

لینک نوشته