يه ترانه از كارهاي قديمي محمد نوري هست كه بعدها فهميدم شعرش از حسين منزوي  است. شعر قشنگيه :

 

نمی شه غصّه ما رو ٬ يه لحظه تنها بذاره

نمی شه اين قافله ٬ ما رو تو خواب جا بذاره

 

دلم از اون دلاي ٬ قديميه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد ، پا روی دنيا بذاره

 

دوست دارم يه دست ، از آسمون بياد ما دوتا رو

ببره از اينجا و ٬ اون ور اَبرا بذاره

 

تو دلت بوسه می خواد ، من می دونم امّا لبت

سر هر جمله ی دلش ، می خواد يه امّا بذاره

 

بی تو دنيا نمی ارزه ، تو با من باش و بذار

همه دنيا منو ، هميشه تنها بذاره

 

من می خوام ، تا آخر دنيا ، تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

 

 

لینک نوشته