كوچ بنفشه ها

 

در روزهاي آخر اسفند

 كوچ بنفشه هاي مهاجر

 زيباست

 در نيم روز روشن اسفند

 وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد

 در اطلس شميم بهاران

 با خاك و ريشه

 - ميهن سيارشان -

در جعبه هاي كوچك چوبي

در گوشه ي خيابان مي آورند

 جوي هزار زمزمه در من

 مي جوشد .

 اي كاش آدمي وطنش را

 مثل بنفشه ها

 در جعبه هاي خاك

 يك روز مي توانست

 همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست .

 در روشناي باران

 در آفتاب پاك.

 

 شفيعی کدکنی

 

 

لینک نوشته
       

نفس كه مي كشم ، بويي آشنا حجم ريه هايم را پر مي كند. نگاه كه مي كنم ،رنگي دوست داشتني را مي بينم كه آرام آرام دارد همه چيز را سبز مي كند.

صبح ها كه زودتر بيدار مي شوم، مي بينم باز همان پرنده هاي كوچك آشنا ، لابلاي شاخه هاي درخت حياط ،  گرم جست و خيزند. در خاك تيره باغچه ، مي شود تحرك لذت بخش جوانه ها را ديد كه دارند مي آيند، تا دنيا را تجربه كنند. آفتاب را و باران را .

كاش در خانه خلوت دل من هم بهار بشود.

 

روز قرار مي رسد اما تو نيستي

آغوش يار مي رسد اما تو نيستي

هر صبح پشت پنجره گنجشك بي خبر

چشم انتظار مي رسد اما تو نيستي

در خاك هاي خشك نهالي كه كاشتي

كم كم به بار مي رسد اما تو نيستي

سنگيني سكوت درختان خانه را

يك دسته سار مي رسد اما تو نيستي

اي منتظر نشسته زمستان ، بهار را

دارد بهار مي رسد اما تو نيستی

 

 

لینک نوشته
       

دم همشهري پر دود و دم مان گرم كه با صداي گرفته اما پر هيبتش  فرياد مي زند كه :

 

اي درختان عقيم ريشه تان در خاك هاي هرزگي مستور

يك جوانه ي ارجمند از هيچ جاتان رست نتواند

اي گروهي برگ چركين تار چركين پود

 يادگار خشك سالي هاي گردآلود

هيچ باراني شما را شست نتواند ...

 

 

لینک نوشته