امروز ۲۹ بهمن ماه، روز سپندارمذگان است.كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از قرن ها پيشتر، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشت اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز اسمي  داشته اند. روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند....

اين شعر و اين شعر را هم به عنوان هديه از خانه خلوت من قبول كنيد.

 

 

لینک نوشته
       

اين شعر را خودم خيلي دوست دارم. تا نظر خواننده احتمالي آن چي باشد:

 

آخرين قصه

آخر اين قصه ، چشم هايت را ببند

فردا كه بيدار شدي

صبح شده است .

 

لینک نوشته
       

اين شعر رامدت ها قبل يعني دوم آذر 83 به نام جواد گنجعلي در وبلاگم گذاشته بودم كه يكي دو هفته قبل با يادآوري جواد كليدري معلوم شد اين شعر مال ايشان است. اين است كه در راستاي توجه به قانون كپي رايت، همين جا اعلام مي كنيم : كليه حقوق اين شعر براي جواد آقاي كليدري محفوظ است. دل و قلوه حقوقش هم مال هر کس که می خواهد.

ضمنا وبلاگ ايشان هم فعال است . حتما سر بزنيد.

 

(قاتل مرا نکش)...صدای زنی خسته چند بار

این جمله را گریست و افتاد یک کنار

 

چاقو درست سینه زن را دريده بود

جوی غلیظ خون، عرق قاتل و ...فرار...

 

تاریک روشنای غم انگیز سینما

تبدیل شد به دشت بزرگی پر از غبار

 

مرد از کنار صندلی آرام دور شد

فریاد زد شبیه کلاغان که قار قار

 

افتاد روی صندلی بنز و دور شد

دیوانه ای به هیات یک مرد سوگوار

 

حالا گذشت سخت زمان با عبور دست

از بین نخ نما شده موهای آبشار

 

چیزی میان ثانیه ها جیغ می کشید

(بودن به از نبود شدن خاصه در بهار)

 

وحشت تمام سینه اورا فرا گرفت

شاید صدای جیغ زنی بود از نوار:

 

- قاتل مرا نکش به خدا دوست دارمت

- گمشو دروغ گوی...]سه تا نقطه[ زهرمار

 

چاقو درست سینه زن را درید و بعد

سیگار تیر و آتش و باران بی قرار...

 

فردا که روز مسخره ای بود می رسید

یعنی بدون جرم مرا می زنند دار

 

 

لینک نوشته
       

اين شعر–  يعني همين شعري كه اين زير آمده –  را من با اجراي غلام حسين غفاري ، از خواننده هاي محلي تربت جام ، شنيده ام . شعر ساده و بي پيرايه اي است . درست مثل طبيعت دشت جام . در این شعر، شاعر از گوسفندش می گوید و این که چقدر اورا دوست داشته و این که گوسفندش را یاغی ها برده اند و او تفنگی نداشته تا " خال گردن" اش را برگرداند.

فقط براي خوانش بهتر شعر به سه نكته توجه كنيد:  یکی  به " ی "های ساکن که مثل "ی" چای تلفظ می شوند و باید با سکون به کلمه بعدی بچسبند . اشكالات وزني و قافيه اي هم كه در بعضي از بيت ها وجود دارند ، در هنگام اجرا به خاطر كشيدگي كلمات كمتر به چشم مي آيند . يا به عبارت درست تر ، به گوش مي خورند و نكته آخر اين كه ، كلمه هاي داخل گيومه ظاهرا اسم مكان يا شي خاصي هستند.

 

خال گردن خال خالي

پشماي تور كنم قالي

از قالي هاي«سكاري»

دارم داغ خال گردن

گل مشتاق خال گردن

 

خال گردنم حوري بود

تخم قوچ بوري بود

دسترنج مزدوري بود

 دارم داغ خال گردن

گل مشتاق خال گردن

 

خال گردنم سحر زيد(1)

بم مين دو كمر زيد

يك حور و يك قمر زيد

دارم داغ خال گردن

گل مشتاق خال گردن

 

در پيلو(2)  «رزمينه»

خال گردنم رم مينه

عمر چوپور(3)  كم مينه

دارم داغ خال گردن

گل مشتاق خال گردن

 

در چاهاي فيروزه

او مي كشم سه روزه

خال گردنم نسوزه

دارم داغ خال گردن

گل مشتاق خال گردن

 

خال گردنر ياغي برد

از شله(4)  «طاقي» برد

قزغن(5) هاي خالير برد

دارم داغ خال گردن

گل مشتاق خال گردن

 

يك قوچ دادم دويست ميش

زانو زدم رفتم پيش

با مو نكردن سازش

دارم داغ خال گردن

گل مشتاق خال گردن

 

او ابركاي تيره

ندارم يك سه تيره

خال گردنم نميره

دارم داغ خال گردن

گل مشتاق خال گردن

 

خال گردن بود ميش مه

بردن اور از پيش مه

درداي او بم چيش مه

دارم داغ خال گردن

گل مشتاق خال گردن

--

1- زيد بر وزن قيد : زاييد

2- گاش ، محلي براي نگه داري گوسفندان در صحرا مخصوصا در شب ها

3- چوپان را

4- راه ميان كوه

5- قابلمه بزرگ

 

 

لینک نوشته
       

چند روزي است كه هواي مشهد گرم شده . انگار زمستان ، امسال ، نيامده رفت . ديشب هم شب نسبتا گرمي بود. به سرم افتاده بود، بروم توي حياط بخوابم . هواي گرفته اتاق و بوي بخاري كلافه ام مي كرد . اين شعر حاصل بي خوابي هاي ديشب است :

 

چشم هايت ، رمه ها را سيراب مي كند

و گندم ها، در دهان تو خوشه مي بندند

بوي دست هاي تو ، چوپان ها را گرسنه مي كند

و انجير هاي كوهي را شيرين تر.

راه كه مي روي،

صداي دوتار ‍ حسين سمندري مي آيد.

لبخند كه مي زني

شيخ احمد جام ، كتابش را كامل مي كند.

 

روسري ات را بردار،

وقتش رسيده كلاغ ها به خانه برگردند.

 

 

لینک نوشته
       

از عجايب روزگار اين كه امروز فرصت بيشتري براي اينترنت بازي دارم . پس لطفا يك غزل از غزل هاي قديمي ام را بخوانيد:

 

چشم ها پشت گريه پنهان بود

گريه هايي كه سخت آسان بود

 

آفتابي اگر ، نصيب شما

قسمت ما هميشه باران بود

 

چشم هايي مدام مي گرييد

زخم هايي هميشه خندان بود

 

نفت فانوس بخت ما مي سوخت

خانه هاتان اگر چراغان بود

 

ذبح كرديد سر به سر ما را

روزهايي كه عيد قربان بود

 

لقمه اي غير نان و اشك نخورد

سر اين سفره هر كه مهمان بود

 

يك نفر در كنارتان جان داد

يك نفر كه شبيه انسان بود

 

 

لینک نوشته
       

روز پنج شنبه جلسه نقد مجموعه شعر " صداي موجي زن " در محل سالن اجتماعات نگارخانه ميرك و در قالب جلسه شعر امروز برگزار شد. اين مجموعه كار كاملا مشتركي از " مونا زنده دل " و " هدي قريشي"است. اسم مجموعه ، از يكي از غزل هاي خانم زنده دل انتخاب شده كه البته اسم وبلاگ او هم هست. وبلاگي كه طبق آخرين يادداشت ، ديگر به روز نخواهد شد. چرا؟ خدا مي داند. شعرها يكي در ميان چاپ شده و به خاطر نزديك بودن فضاها ، كار خواننده اي كه مي خواهد دو تصوير مجزا از اين دو شاعر در ذهن خود خلق كند ، حسابي مشكل است.

جلسه کمی تا قسمتی جدی و طبق معمول پر تنش بود و همان طور كه از قبل مي شد حدس زد ، بيش تر از آن كه شعرهاي مجموعه بررسي شود ، همراهي و همكاري هاي فكري اين دو شاعر با " سيد مهدي موسوي " و همچنين تلاش هاي موسوي  براي شكل دهي به يك جريان خاص شعري مورد بحث قرار گرفت. بازار تيكه پراني و متلك بار كردن هم، مطابق پيش بيني ها ، گرم گرم بود.

اين شعر را از مونا زنده دل بخوانيد:

 

بهار آمده يك داغ نو به من بدهد

تو را بگيرد و احساس بي.. شدن بدهد

 

صداي درد مرا مي شود ببيني يار!

اگر خدا به غزلهاي من دهن بدهد

 

خدا خيال ندارد مرا پرنده كند

خدا خيال ندارد تو را به من بدهد

 

خدا خيال ندارد كه باغ سيبش را

به ما زنان غم انگيز بي وطن بدهد

 

بهشت مال خودش با فرشته هاي عزيز!

مجال در بغل تو گريستن بدهد

 

مرا ببخش اگر حالم آنقدر خوش نيست

كه شعر خط خطي ام عطر نسترن بدهد

 

پرنده مي رود از بس بهار غمگين است

پرنده رفته به پائيز باغ تن بدهد

 

 

لینک نوشته
       

بعد از مدت ها ، وبلاگم را با شعري از خودم به روز مي كنم:

 

چرا ماشين ها اذيتم مي كنند

وقتي مي توانم به چيزهاي بهتري فكر كنم؟

ما ،آخر قصه اي هستيم كه اين طوري تمام نمي شد.

آه اگر در هفت آسمان يك ستاره مال من بود،

حالا سوارش مي كردم

باور كن در اين شلوغي سر شب،

معجزه ها هم تكراري مي شوند.

بوق بوق بوق

اين چندمين چراغ زرد است كه بي سبز شدن قرمز شد؟!

من ،همه شب را همين جا ايستاده ام و تو سوار يكي از همين ماشين ها شده اي!

آخ اگر اين خيابان سرگردان تمام مي شد

 

نه امشب هم نيامد

ماشيني كه سوارم مي كرد.

 

 

لینک نوشته