يا اينترنت ما مشكل دارد يا اين سايت پرشين بلاگ در هر صورت ما با اجازه ، به بلاگفا نقل مكان كرديم.

آدرس جديد من :

ahmadifard85.blogfa.com

لینک نوشته

       

عصر پنج شنبه اين هفته را ميمهان صفاي " نور محمد درپور" بوديم. پس از كلي پرس و جو از اين طرف و آن طرف، نشاني اين استاد مسلم موسيقي مقامي را در روستايي دور افتاده در 15 كيلومتري مرز ايران و افغانستان پيدا كردم . روستايي مثل همه روستاهاي تربت جام. با آفتاب گرم و بادهاي خشك. حرف هاي حاجي نور محمد درپور مثل صدايش روشن است و مثل ضرب آهنگ دوتارش به دل مي نشيند. حاجي نور محمد از عرفان گفت و اين كه نبايد ساحت موسيقي را به اشعار نازل آلود . اين كه مقام ها مجرد از شعرهايشان هستند . اين كه براي اجراهاي جاودانه بايد فناي في ا... بود. فرصت هم كلامي با حاجي نور محمد درپور فرصت هم كلامي با قلندري بي ادعاست كه از پنجره كوچك اتاقش دنيايي از معرفت و دانايي و هنر را به تماشا نشسته است.  

 

لینک نوشته
       

آن طور دولت آبادي مي گويد گل ممد كلميشي در سالهاي عصيانش، مادري نداشته كه بعدها بر مرگ پسرش مويه كرده باشد. آن بيتهاي ساده و سوزناك، صداي همه مادراني است كه شبهاي دراز تاريخ بر مرگ فرزندانشان مويه كرده اند.

 

صد بار گفتم همچي مكن ننه گل ممد

زلفاي سيار قيچي مكن ننه گل ممد

صد بار گفتم پلو مخور ننه گل ممد

ور دور كوها تو مخور ننه گل ممد

حالا كه دورون دورونه ننه گل ممد

اسب سيات د جولونه ننه گل ممد

اي جولونا هميشه نيس ننه گل ممد

اسب سيات د بيشه نيس ننه گل ممد

كو جرق و جرق شمشيرت ننه گل ممد

كو درق و درق هف تيرت ننه گل ممد

كو اتاقت كو اجاقت ننه گل ممد

كو براراي قلچماقت ننه گل ممد

او تخ مرغاي لاي نونت ننه گل ممد

آخر نرف نوش جونت ننه گل ممد

قد بلندت شيوه رف ننه گل ممد

زن قشنگت بيوه رف ننه گل ممد

بم مين ايل كلميشي ننه گل ممد

گفتم آخر كشته ميشي ننه گل ممد

 

 

لینک نوشته
       

 پرنده باز آمد

و شاخه زيتوني در منقار داشت

و ستاره اي شش پر، قلبش را دريده بود

 

سوگند به انجير و زيتون

و شباني كه از كوهي مقدس فرود مي آيد

كه خواهد شد آن چه نوشته شده است در كتابي روشن

 

به سرزمين مبارك قسم

و پيامبري امين كه نماز گزارد

رو به سجده گاهي در دور ترين جاي

كه روز وعده داده شده نزديك است

كه كودكان با سنگي در مشت به دنيا مي آيند

و مي چرخانند فلاخني را

كه از نياي باستاني شان باقي است

پس به درستي كه سپاه خداوند غلبه خواهد كرد

 

لینک نوشته
       

روزهاي گرم تابستان فرارسيده و يخ هاي قطور تنهايي دارد آب مي شود. آفتاب داغ جايي براي فسردگي باقي نمي گذارد. خورشيد هميشه دوست مهرباني است.اين غزل قديمي را از من بخوانيد:

گفتند طي شده است زمستان؛ دروغ بود

گنجشكهاي مرده! بهاران دروغ بود

از ارتفاع خشك درختان كلاغ ها

فرياد مي كشند كه باران دروغ بود

گمراه اگر شديم به تدبير خود شديم

اين ها كه بسته ايم به شيطان دروغ بود

يا ما نهال خرم خلقت نبوده ايم

يا وعده هاي شوكت انسان دروغ بود

بيهوده انتظار تهمتن كشيده ايم

افسانه بود رستم دستان ، دروغ بود

لینک نوشته

       

یک پرسش مهم:

این خونه رو کی ساخته؟

اوستای بنا ساخته

با چوب نعنا ساخته...

 

لینک نوشته
       

 

در زندگي هر آدمي، روزهايي فرا مي رسد كه ناچار بايد درد جدايي را با همه سلول ها ، با همه عصب ها تجربه كند . آدم ها معمولا همان طور كه نخستين معناي عشق و علاقه را در وجود پدر و مادر پيدا مي كنند ، نخستين داغ هاي جدايي را هم در فقدان شان تجربه مي كند .

آدم هي از خودش مي پرسد: يعني حقيقت دارد؟ بعد به خودش اميد مي دهد كه نه نه نمي تواند حقيقت داشته باشد... اما حقيقت دارد . دست هاي زمخت مرگ سرانجام ، كار خودشان را خواهند كرد . آن چه باقي مي ماند حسرت هاي ابدي است و داغ هايي كه هرگز التيام نخواهند يافت.امروز براي من سال گرد يكي از همان روزهاست.

 

خواب

 

با همان پيراهن آبي گل دار آمده اي

تا باز لباس هايم را بشوري

با همان دست هاي بي رمق،

تا ظرف هاي سياه را سيم بكشي

و غذايي را بپزي كه من خيلي دوست داشتم

با همان روسري بي رنگ و رو

و دم پايي هاي كهنه...

و گودي زير چشم هايت بيشتر شده است

آخ

هنوز هم كه غصه هاي من

هر روز پيرترت مي كند.    

 

لینک نوشته
       

 

حامد عليزاده دوست من و تنها پل ارتباطي من با فضاي ادبيات است، كه البته اين پل هم از فرط باريكي به پل صراط گفته زكي!!

مدت هاست ارتباطم با جلسه هاي شعر، نقد شعر،و هر محفلي كه بهانه ادبيات فراهم آمده باشد كم شده است. ادبيات اين روزها براي من سرزمين دوري است كه من در آن خاطره هاي خوشي داشته ام. ادبيات براي من حكم خاطره اي شخصي پيدا كرده است. خاطره اي كه ترجيح مي دهم فقط براي خودم باقي بماند. با اين همه هنوز هراز گاهي حامد را مي بينم و شعري مي شنوم ، به اين اميد كه روزي دوباره به سرزمين شعر برگردم. سرانجام يك روز كه دريا آرام باشد، رابينسون قايق دست سازش را كه حاصل چند بهار و زمستان است، به آب مي اندازد و جزيره تنهايي هايش را ترك مي كند.

اين شعر از حامد را بخوانيد:

 

زهد آخر مي پرستي را به جان خواهد خريد

بهترين كالاي هستي را به جان خواهد خريد

آن كه سر در كسب دارد عقل را خواهد فروخت

آن كه دارد عقل مستي را به جان خواهد خريد

ساقيا! با سرخي مي چهره ما را بساز

بوم امشب رنگ شستي را به جان خواهد خريد

اي غم صد رنگ! اين دل صاف تر از آينه است

باز هر نقشي كه بستي را به جان خواهد خريد

مثل آتش خاك بر سر، مثل گل پژمرده ايم

هر كه در اوج است پستي را به جان خواهد خريد

 

لینک نوشته
       

 

من خسته ام ، اما اين چيزي را ثابت نمي كند

و اين چاقو مال من نيست

هر چند ، شاهدي ندارم

 

يك نفر هي داد زد: دير شده است، دير شده است، دير شده است

همه كارهاي دنيا مانده بود و ما دير كرده بوديم...

پشت اين پرده هاي مخاطي چي سوزانده اند؟

توي اين قفسه سينه چي منفجر شده است؟

توي اين مغز لعنتي چي مي گذرد؟

 

همه ي دنيا ايستاده است كه من بدوم

همه ي دنيا پير شده است كه مرا جوان مرگ كند

همه ي دنيا خفه شده است در هواي مانده اي كه از زير اين پنجه هاي رنگ پريده بالا نرفت

تورا به خدا زودتر اعدامم كنيد

 

لینک نوشته
       

 

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟

...

لینک نوشته